نمایش پستها با برچسب کتاب. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب کتاب. نمایش همه پستها
۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه
۱۳۹۱ دی ۱۹, سهشنبه
نظر خدا مانند نظر انسان نيست(قسمت اول)- استادایلیا
نظر خدا
مانند نظر انسان نيست
خداوند به
هر که بخواهد ميبخشد
(قسمت اول)
خداوند به قلب و روح انسان
مينگرد
خداوند ميخواهد
به انسان بگويد که قضاوت تو بيهوده است من مثل تو نگاه نميکنم، مثل تو نظر نميدهم.
نظر من شاهکار است، هزاران حکمت و تدبير و نقشه آسماني در يک نظر من است. هنر
خداوند اين است که از دل خرابه کاخ به وجود ميآورد. از دل مرداب نيلوفر را ميروياند،
از درون خاک، گياهان و درختان را ميروياند. خداوند ميخواهد اعلام کند من دوستدار
متکبران و مطلقانديشان نيستم؛ من دوستدار مدعيان تقدس و تقدس مآبان نيستم؛ من
خداي انسانهاي پرمدعايي که خود را از همه بهتر ميپندارند و در آن جايگاه ميايستند
نيستم؛ من دوستدار متواضعان هستم و تواضع در اعتراف است. من خداي شجاعان هستم و
بزرگترين شجاعت در اعتراف است، من خداي بخشنده و مهربان گناهکاران هم هستم، من به
فکر بيمارانم نه کساني که در خيال باطل سلامتي محض مردار شدهاند. اعلام ميکند که
آن سنگي را که براي ساخت خانه خدا، معماران دور انداختند من همان سنگ را انتخاب ميکنم.
خداوند ميخواهد اعلام کند که اي بشر همه شما فاسد هستيد همه شما دروغگو هستيد، اي
انسان همه شما گناهکاريد و در انحراف هستيد مگر اينکه من خداي شما باشم و شما را
نجات بدهم.
ميخواهد
اعلام کند که همه شما مردهايد مگر کسي را که من زنده کرده باشم؛ همه افکار شما
پوچ و باطل است مگر اينکه موافق نظر من باشد. خداوند هميشه اين را اعلام کرده است
که مبادا گناه، شما را از بخشش من نااميد کند بلکه اگر به گناه آلوده شديد، به سوي
من جهش کنيد و بازگرديد. من ميخواهم گريه شما را و بازگشت شما را ببينم پس در
گناه ميلغزيد. دوست دارم هميشه توبه کنيد و بازگرديد پس هميشه در معرض گناه و خطا
قرار داريد. رفتارهاي خداوند نشان ميدهد که او تأکيد دارد که اين را به بشر
بفهماند که فقط و فقط يک چيز مهم است آن هم نگاه من است، فقط نظر و اراده من مهم
است نه هيچ چيز ديگري، فقط قضاوت من حق است و عادلانه است
نه قضاوت هيچ کس. خداوند ميفرمايد: «فکرهاي من فکرهاي شما نيست، و راههاي من هم
راههاي شما نيست. به همان اندازه که آسمان بلندتر از زمين است، راههاي من نيز از
راههاي شما و فکرهاي من از فکرهاي شما بلندتر و برتر است. کلام من مانند برف و
باران است. همانگونه که برف و باران از آسمان ميبارند و زمين را سيراب و بارور ميسازند
و به کشاورز بذر و به گرسنه نان ميبخشند، کلام
من نيز هنگامي که از دهانم بيرون ميآيد بي ثمر نمي ماند، بلکه مقصود مرا عملي ميسازد
و آنچه را اراده کرده ام انجام ميدهد» و ميخواهد به انسان بفهماند فقط تقدير و
تدبير و نقشه من مهم است، من با قيل و قالها فريب نميخورم، من با رياکاري و
تظاهر و ادعا فريب نميخورم، من به قلب و روح انسان نگاه ميکنم و هر کس را که
بخواهم فيض و برکت ميدهم. هر کس را بخواهم روح خودم را به او ميدهم، هر کس را که
بخواهم بر همه جهانيان برتري و بزرگي ميدهم.
او کسي را به
عنوان کليم الله خود انتخاب ميکند که بسياري از سالهاي زندگياش را طبق آيه قرآن
در فساد و انحراف زندگي کرده است. حضرت موسي، پيامبر بزرگ و اولو العزم خدا، کسي
که عظيمترين و عجيبترين معجزات خدا از او صادر شد، کسي که
بنياسرائيل را از اسارت فرعونيان نجات داد، سالها در کاخ فرعون و در فضاي آيين
بسيار گمراه و فسادانگيز فرعونيان که حتي در آن محارم با همديگر... و بدترين
فسادهاي اخلاقي در آن طبيعي شمرده ميشد زندگي کرد. در قرآن ميفرمايد که موسي از
ضالين [گمراهان] بود. آيا موسي پيش از پيامبرياش در انحراف و ضلالت بود؟ همان
موسايي که پسر خوانده فرعون بود و تا اوايل جواني در کاخ فرعون ساکن و به شدت
در... و گمراهي آنطور که در قرآن و کتاب مقدس آمده است، آلوده بود؟ اما چرا
از آن همه کنعانيان که ظاهراً در گناه زندگي نميکردند و لااقل گمراهيهاي آيينيشان
بسيار کمتر از فرعونيان بود، خداوند کسي را انتخاب نکرد؟ چرا براي ملاقات و گفتگوي
رودررو و براي نجات دهندگي بني اسرائيل يکي از کاهنان بسيار پرهيزکار و در واقع
رياکار و پرمدعاي دربار فرعون را برنگزيد؟ چرا بر موسي دست گذاشت؟ فرعون قبول نميکرد
که خدا موسي را انتخاب کرده باشد اما خود را يا لااقل کاهنان و مشاوران خود را که
از نظرش پرهيزکارترين انسانهاي زمان بودند شايسته چنين چيزي ميديد. به موسي گفت
آيا اين همان فردي است که پيش از اين در فساد و گمراهي و ضلالت بود؟... اما در
برابر اين همه افکار و قضاوتهاي پوچ، خداوند به موسي فرمود: «تو را به نام ميشناسم
و مورد فيض و رحمت من قرار گرفتهاي... من خداوند هستم و محبت و بخشش و رحمت خود
را بر هر کس که بخواهم متوجه ميکنم».
خداوند هزاران
کار بزرگ را از طريق موسي که او را همانند بزرگان ديگر خدمتگزار خطاب ميکرد،
انجام داد و هزاران نشانه را ظاهر ساخت اما فرعونيان منکر همه آن نشانهها و کارها
بودند و موسي را همچون انبياء بعد از او و قبل از او دروغگو، گمراه، ديوانه،
شعبدهباز و ساحر خطاب ميکردند. اين موسايي است که قومهاي زيادي را که همگي منکر
نشانهها و حضور خداوند بودند نابود کرد، بزرگترين معجزات را به انجام رساند، اصول
و قوانين الهي را در قالب تورات که آن را از خداوند دريافت کرده بود، به بشر عرضه
کرد، نزديکترين و شديدترين پيوندها را با خداوند برقرار کرد، خداوند بارها در ابر
نازل شد و با او سخن گفت، از روح او که روح خدا بود به هفتاد نفر از بزرگان بنياسرائيل
القا شد. او کسي بود که خداوند دربارهاش فرمود: «من با يک نبي به وسيله رويا و
خواب صحبت ميکنم ولي با موسي که خدمتگزار من است به اين طريق سخن نميگويم چون او
مرا با وفاداري (محض) خدمت ميکند. من با وي رودررو و آشکارا صحبت ميکنم نه با
رمز، و او تجلي مرا ميبيند. چطور جرأت کرديد او را سرزنش و به او توهين کنيد؟» و
کتاب مقدس ادامه ميدهد: «پس خشم خداوند بر ايشان افروخته شد و خداوند آنها را ترک
کرد». در جاي ديگر خداوند به موسي (ع) فرمود: «اين قوم بدکار و شرور تا به کي از
من شکايت ميکنند؟ تا به کي بايد به توهين آنها گوش دهم؟ به ايشان بگو که خداوند
به حيات خود قسم ميخورد که آنچه را که از آن ميترسيديد به سرتان بياورد. حتي يک
نفر از شما که بيست سال به بالا دارد و به من بيحرمتي و توهين کرده است وارد ارض
مقدس نخواهد شد... فرزندانتان به خاطر بيايماني شما چهل سال در اين بيابان سرگردان
خواهند بود. من که خداوند هستم اين را گفتهام».
یک روز موسی
(ع) دعا کرد و از خداوند خواست که به او نشان دهد که در حضور خداوند در آسمان چه
کسی مانند اوست و با او خواهد زیست. میخواست بداند خداوند چه کسی را مانند موسی،
پیامبر اولیالعزم خداوند، سلطان معجزات، عزیز میدارد و او را مورد رحمت خود
قرار میدهد. خداوند به او فردی را نشان داد که قصاب بود. وقتی موسی به زندگی این
قصاب وارد شد و در آن دقت کرد دید او کار زیادی نمیکند که مستحق چنین مقام بزرگی
در آسمان باشد. با او به خانهاش رفت و مهمانش شد. وقتی به منزل وارد شدند دید که
او زنبیلی را که به سقف آویزان است پایین آورد. در آن زنبیل پیرزنی نحیف و لاغر و
خمیده بود. قصاب لباسهایش را عوض کرد و لباسش را شست. آنگاه برایش غذا درست کرد.
در دهانش غذا گذاشت، کارهایش را انجام داد و دوباره او را در زنبیل گذاشت تا در آن
بخوابد و به سر کارش برگشت. سه روزی که موسی (ع) به صورت فردی ناشناس مهمان این
قصاب بود چیز خاصی از او ندید؛ نه عبادات آن چنانی، نه روزه شبانه روزی، نه ذکر
پیوسته و نه کرامات یا صفات زاهدانه. قصاب با همه وجودش به نام خدا به مادرش خدمت
و محبت میکرد. موسی (ع) دید که هر بار قصاب میخواهد از مادرش جدا شود، او چیزی
را زیر لب زمزمه میکند. در آخرین روز که نتوانست دلیل عزت و مقام این قصاب را در
نزد خدا بداند از قصاب پرسید مادرت زیر لب چه میگوید. این نقطه برای موسی ابهام
شده بود. قصاب خجالت کشید که بگوید چون حرف مادرش را آنقدر بعید میدانست که به
نظرش ناممکن بود. موسی اصرار کرد و قصاب گفت، تو موسی را میشناسی؟ برگزیده خدا که
تورات را برای ما آورده و خداوند، فرعون و سپاهیان او را به وسیله او شکست داد.
موسایی که با خداوند مستقیم سخن میگوید و به ملاقات او میرود. مادرم زیر لب میگوید
«برو که خدا تو را مانند موسی بزرگ و عزیز کند». و موسی در حالی که در حیرت از کار
خدا فرو رفته بود از قصابی که قرار بود در آسمان و ملکوت خدا، هم درجه و همنشین او
باشد خداحافظی کرد. نظر خدا مانند نظر انسان نیست. خداوند گذشته و آینده انسان را
هم، گذشتههای بسیار دور و آیندههای بسیار دور را هم در نظر میگیرد. با یک تیر
هزاران نشان را نشانه میگیرد.
«درباره آنچه كاملاً بر شما آشكار
نشده، آنچه از بالاست و ناشناختهها دارد، در امور باطني و آنچه به نظر و عمل
خداوند بازميگردد، قضاوت نكنيد. اگر مجبور شديد، عجولانه و به علم اندك قضاوت
نكنيد و اگر در اين دام گرفتار شديد، حداقل بدبينانه و محكومكننده قضاوت
نكنيد.» ايليا
«ميم»
خداوند،
روح و نور و رحمت خود را به هر كه بخواهد ميبخشد
...
داودي که يکي از نزديکترين انسانها به خداست و خداوند تا به آن حد در قرآن و
کتابهاي مقدس او را بزرگ معرفي ميکند، همين داود مرتکب صدها قتل و غارت شده بود.
اما خواست خدا
اين بود که با داود چنين کند. خداوند دوست داشت که با وجود همه اين مسائل، داود،
منتخب و جانشين او در زمين باشد. خليفه الله باشد. خداوند اراده کرده
بود که علي رغم صدها نکته منفي که ممکن بود در نظر مردم، درباره داود وجود داشته
باشد، او پادشاه خدا در زمين باشد. سرگذشت و جزء به جزء زندگي داود و سليمان و
بقيه در قرآن و کتاب مقدس است. کتاب مقدس درباره حضرت سليمان، پادشاه آسمان و
زمين، پادشاه جن و انس و شياطين و فرشتگان ميگويد که او در مقاطعي از زندگياش به
بدترين و شديدترين انحرافها کشيده شد. خدا او را کشانده بود تا نقشههايش را عملي
کند. آيا خدا او را از طريق زنانش به فساد و دروغ و شرک و کفر کشاند؟ چرا؟ تا خدا
نشان دهد «من هر کس را که بخواهم، هر کس را که بخواهم، هر کس را که بخواهم، از نور
و رحمت و بزرگي برخوردار ميکنم. من هر کسي را که بخواهم از روح خودم به او ميدهم
نه کساني که شما با فکر بينهايت محدود خود گمان ميکنيد». داود، پدر سليمان يک
بار با خداوند برخورد کرد و سليمانِ پسرش دو بار. و خداوند آنقدر اين خدمتگزار
بزرگ خود را گرامي داشت که افتخار ساخت معبدش را به او داد و سليمان خانه خدا را
که اولين قبله مسلمين هم هست و دومين آن کعبه است، بنا کرد. خانهاي که خداوند
درباره او قول داد که دعاي برآمده از آن را اجابت کند. در قرآن، خداوند، شگفتآور
درباره سليمان حرف ميزند. همان سليماني که با محاسبه کساني که از نقشهها، نظرات،
حکمتها و روشهاي خدا بيخبرند، بايد هزار بار محکوم ميشد. عقبتر که برويم به
منشا بنياسرائيل ميرسيم به حضرت يعقوب، به پدر بنياسرائيل. داستان يعقوب و
پدران او را در کتاب مقدس بخوانيد. يعقوب با دو دختر لابان يعني با راحيل و ليه
ازدواج کرد. بعد از آن با کنيزان آنها ازدواج کرد، با بلهه و زلفه و از اين چهار
نفر صاحب فرزنداني شد که هر کدام از آنها يکي از اقوام بنياسرائيل را به وجود
آوردند. حضرت يوسف يکي از اين بچهها بود. اين يعقوب به جاي برادرش عيسو برکت را
از پدرش حضرت اسحاق ربود. اين همان يعقوبي است که خداوند در عالم رويا چندين بار
با او سخن گفت و بر او ظاهر شد. يعقوبي که خداوند به او فرمود: «هر جا که بروي من
با تو خواهم بود و از تو حمايت نموده، دوباره تو را به اين سرزمين باز خواهم آورد.
تا آنچه به تو وعده دادهام به جا نياورم تو را رها نخواهم کرد». يعقوبي که در فني
ئيل [به معناي چهره خدا] با آن مرد کشتي گرفت اما بعد از آن گفت: در اينجا من خدا
را روبرو ديدهام و با اين وجود هنوز زنده هستم...
ابراهيم، پدر
اديان اسلام، مسيحيت و يهود، پدر يگانه پرستان عالم و پدر انبياء بعدي که سه زن
داشت [ساره، هاجر و قطوره] وقتي در شهر جرار بود ساره را از ترس ابيمک پادشاه
جرار، خواهر خود معرفي کرد و دروغ گفت؛ ابراهيم خليل الله که مظهر توکل به خداست
همان ابراهيمي که خداوند با او سخن گفت و بر او ظاهر شد. اين ابراهيمي است که خدا
به او فرمود: «اي ابرام نترس زيرا من همچون سپر از تو محافظت خواهم کرد و پاداشي
بسيار عظيم به تو خواهم داد. و فرمود من با تو عهد ميبندم که قومهاي بسيار از تو
به وجود ميآورم. از اين پس نام تو ابرام نخواهد بود بلکه ابراهيم (به معناي پدر
قومها) زيرا من تو را پدر قومهاي بسيار ميسازم. نسل تو را زياد ميکنم و از آن
ملتها و پادشاهان به وجود ميآورم. من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با
فرزندانت نسل اندر نسل برقرار ميکنم. من خداي تو هستم و خداي فرزندانت نيز خواهم
بود... از ميان فرزندان تو پادشاهان خواهند برخاست»...
پسر عموي
ابراهيم لوط بود. لوط کيست؟ کسي که در قرآن که ميزان حقانيت است خداوند ميفرمايد:
لوط از صالحان بود و درباره او به همراه عدهاي از انبيا ديگر (الياس نبي، اسحاق،
عيسي و...) ميفرمايد آنها را بر جهانيان (يعني همه موجودات عالم) برتري و بزرگي
بخشيديم. و ميدانيم که درباره اشتباه بزرگ لوط در کتاب مقدس چه چيزي مکتوب است...
چرا خدا اين کار را کرد؟ اين پيام خداوند است. هميشه اين را اعلام کرده است که هيچ
کس جز خداوند، مطلق و نامحدود نيست، حتي کساني که خداوند درباره آنها فرموده که
ايشان را بر همه جهانيان برتري و بزرگي داده است...
«فقط قضاوت خداوند است كه سرنوشت انسان
را تعيين ميكند و زندگي او را رقم ميزند و تعيين اينكه چه كسي خدمتگزار است و چه
كسي نيست با خداست.»
ايليا «ميم»
عيسي از نظر
مدعيان يهود فردي گمراه، فاسد، شرور، شورشي و حتي خود شيطان شمرده ميشد و چون همه
امکانات تبليغي در دست آنها بود تا دهههاي متمادي بعد از او هم همين فضا حاکم
بود. اما حقيقت پنهان نميماند و آشکار ميشود. چون خدا با او بود پس او بود که
سرانجام پيروز شد. از نظر مدعيان يهود و عوامل آنها اولين مسئله عيسي مسيح اين بود
که حاصل تولدي نامشروع است يعني حرامزاده، پس از خانواده طرد شدـ زيرا برادران او
نيز وي را فردي ساحر و شيطان ميدانستند. چرا؟ چون با آنها متفاوت بود. قادر به
درک او نبودند.
ميگويند آيا
ميشود همه آسمانها را در يک تخم مرغ جاي داد؟ آيا موجودي آسمانوار را ميشود در
ظرف کوچک ادراک بدبينان قرار داد؟ عيسي بعد از طرد از خانواده، ظاهراً سرگردان
بود. اما او در واقع تحت حمايت خدا بود. همه جا را ميگشت تا گمشده خود را، روح
خدا را دوباره بازيابد و در او احيا شود. پس به سراغ هر کس که ميتوانست ميرفت.
ولي همشهريان وي و آشنايان او اين را طور ديگري تعبير ميکردند. به همين دليل مسيح
فرمود: «فرستاده خدا را در هر جا عزيز ميدارند مگر در ميان خانواده خود و در شهر
خود». منظور از اين شهر، کساني بود که با پيش داوري نگاه ميکنند و خود را آشنا
ميپندارند. گمان ميکنند که او را سالهاست ميشناسند. حرفهاي او مدعيان شريعت
يهود را هر روز عصبانيتر ميکرد. وقتي که مثلاً ميگفت: «خوشا به حال آنان که
براي برقراري صلح در ميان مردم کوشش ميکنند، زيرا ايشان فرزندان خدا ناميده
خواهند شد. خوشا به حال آنان که به سبب نيک کردار بودن آزار ميببيند، زيرا ايشان
از برکات ملکوت آسمان بهره مند خواهند شد. هر گاه به خاطر من شما را ناسزا گفته،
آزار رسانند و به شما تهمت زنند، شاد باشيد. بلي، خوشي و شادي نماييد، زيرا در
آسمان پاداشي بزرگ در انتظار شماست. بدانيد که با پيامبران گذشته نيز چنين ميکردند».
او به مردم ميگفت اگر مانند علما و بزرگان يهود باشيد به ملکوت خدا وارد نميشويد...
به همين دليل
به شدت مورد نفرت و بدگويي بزرگان يهود قرار داشت و سرانجام نقشه کشتن و به صليب کشيدن او را طرح ريزي کردند. خداوند روح خدا را به عيسي داد و
از طريق روح خود عيسي را مسح کرد و به مسيح مبدل ساخت. او روح خود را به کسي داد
که با قضاوت بشري انتخابي مناسب محسوب نميشد. طبق قضاوت بشر شايد اگر روح خدا به
يکي از کاهنان يهود که ظاهراً از هر نظر مناسب نقش نجات دهندگي بود، داده ميشد
خيلي معقولتر بود اما چنين انتخابي در واقع ناداني و حماقت بود، چون خود آن
کاهنان يکي از طيفهايي بودند که بايد پيام را ميگرفتند...
رحمت خداوند، متوجه مدعيان نيست. مقدس
مآبان چيزي از تقدس ندارند و از خداوند، حتي بويي از تقدس هم به ارث نبردهاند. در
زمان فرعون ابتدا اين کاهنان و مقدسين دربار فرعون بودند که موسي را با گمانهاي
باطل خويش رد ميکردند. در زمان عيسي مسيح، آخرين پيامبر بنياسرائيل هم، اين
مقدسين و علما يهود بودند که عيسي مسيح را شيطان و فرزند شيطان و کافر ميدانستند.[1] تا
مدتها کسي جرات نداشت خود را مسيحي بداند، هم از ترس ظلم و ستم جباران و هم از بيآبرويي.
آنها طي دهها سال چنان عيسي مسيح را بيآبرو و بياعتبار کرده بودند که براي اکثر
مردم، عيساي ناصري معادل شيطان و روح شيطان بود؛ کسي که ميخواهد دين را باطل کند،
مردم را به فساد بکشاند، در دين بدعت گذاشته است، پدر را از پسر و خانوادهها را
از هم جدا ميکند، مردم را سحر و افسون ميکند؛ عيساي ناصري. يکي از استدلالهاي محکم علما و مقدسين يهود اين بود که
از اين همه منطقه چطور ممکن است خداوند فردي را از محله جليل به عنوان مسيح انتخاب
کند. محله جليل يکي از محلههاي بدنام و فاسد بود و اهالي آن به شرارت مشهور
بودند. ميگفتند چرا خداوند بايد مسيح و نجات دهنده را، فردي حرامزاده انتخاب کند،
چون آن نادانان ملعون اصرار داشتند که عيسي حاصل يک ارتباط نامشروع ميان مريم با
فردي بيگانه بوده است و داستاني را که بعداً مريم درباره آن فرد که روح خدا بود
بازگو کرد، توجيهاتي براي مقدس جلوه دادن فساد او قضاوت کردند. از نظر آنها هفت
برادر عيسي در همين عالم انساني وضعيتي بهتر از او داشتند، حداقل اينکه فرزندي
نامشروع نبودند. اما خيلي نشانهها نشان داد که عيسي همان مسيح و مسح شده خداوند
است و حاصل روح خداست. کارهاي بعدي او و تاييدات پيشين و پسين. آخرين تاييد او در
قرآن است. در مورد همين مسئله نامشروع بودن تولد او هم خداوند با يکي از آيات خود
بر دهان اين جاهلان مشت ميزند و ميفرمايد: «روح خود را به صورت انساني تمام
(عيار) بر او (مريم) آشکار کرديم». مقدسين يهود ميگفتند اگر خداوند بخواهد روح
خود را به کسي بدهد چرا به ما ندهد؛ ما که پرهيزکاريم، ما که با تقوا و زاهد
هستيم. اما مسيحا به آنها ميگفت شما کور هستيد و آنان را ماران، افعيزادگان و
قبرهاي آراسته خطاب ميکرد. آنها ميگفتند اگر قرار بود اين منتخب خدا باشد لااقل
بايد مثل يحياي تعميد دهنده ميبود اما عيسي فرمود: «درباره يحيي که لب به شراب
نمي زد و اغلب روزه دار بود، ميگوييد ديوانه است؛ اما به من که (مثل شما غذا) ميخورم
و مينوشم ايراد ميگيريد که پرخور و ميگسار و همنشين بدکاران و گناهکاران است.
اگر عاقل بوديد، چنين نمي گفتيد و ميفهميديد چرا او چنان کرد و من چنين».
مسيح درباره
آنها فرموده بود: «شما درِ ملکوت خدا را بر روي مردم بستهايد نه خودتان به آن
وارد ميشويد و نه ميگذاريد ديگران بدان وارد شوند». پس نظر خداوند بسيار از نظر
عامه مردم و حتي کاهنان دور بود. او عيسايي را انتخاب کرد که در مظان بدترين اتهامها
قرار داشت: کسي که مريم مجدليه مشهورترين فاحشه شهر (بعد از توبه) با او همقدم شده
است اما حتي قبل از توبه اجازه داد که بدن او را لمس کند، اشک چشمهايش را به روي
دستها و پايش بريزد و حتي به اين زن بدکاره و مشهور چنان بخششي از خداوند نشان دهد
که او را عضوي از خانواده (روحي) خود کند و محرمانهترين امانات را به او بسپارد.
پس از نظر علماء و بزرگان يهود و مقدس مآبان فريسي و صدوقي او حتي از باراباس که
يکي از شرورترين افراد زمان به حساب ميآمد هم بدتر بود. چون همه اين کارها را به
نام خدا ميکرد. مثلاً وقتي که خطاب به مريم مجدليه گفت «گناهان تو بخشيده شد... و
ايمانت باعث نجاتت شده است» آنها گفتند او کفر ميگويد، ياوه ميگويد، اما اين زن
به يکي از شاگردان بسيار نزديک عيسي و به قول بعضي از راويان ريزبين، يکي از زنان
عيسي(ع) تبديل شد... اکثر شاگردان او افرادي بودند که پيش از آن، گناهکار يا فاسد
و شرور محسوب ميشدند مثل متي که فردي ظالم و باجگير بود و خانه فساد و لهو و لعب
داشت. کسي که بعدها يکي از چهار انجيل او را نوشت. يک روز که
براي باج گيري رفته بود عيسي او را ديد و به او فرمود: «بيا و مرا پيروي کن».
کاهنان و بزرگان يهود که ميخواستند مسئله را با حرف حل کنند گفتند چرا شما با اين
قبيل افراد نشست و برخاست ميکنيد؟ و او در پاسخ فرمود: به دليل اين که افراد سالم
احتياج به پزشک ندارند، بلکه بيماران به طبيب نياز دارند. برويد کمي درباره اين
آيه کتاب آسماني فکر کنيد که خداوند ميفرمايد: «من از شما هديه و قرباني نميخواهم،
بلکه محبت و بخشش و ترحم ميخواهم». رسالت من در اين دنيا اين است که گناهکاران را
به سوي خدا بازگردانم. نه آناني را که گمان ميکنند عادل و مقدسند. از نظر مسيحا
اين افراد کور بودند چون گمان ميکردند که ميبينند. آنها هم با خود استدلال ميکردند
که اين عيسي بايد شياد و دروغگو باشد چون ما را که ميبينيم کور خطاب ميکند. عيسي
ميگفت: «هر نهالي که پدر آسماني من نکاشته باشد از ريشه برکنده ميشود پس با آنان
کاري نداشته باشيد. ايشان کورهايي هستند که عصاکش کورهاي ديگر شدهاند. پس هر دو
در چاه خواهند افتاد». عيسي اعتقادات خشک و ساختگي آنها را در هم ميشکست. پس آنها
عيسي را بدعت گذار ناميدند.
«محبوبترين انسانهاي
تاريخ بشر، غالباً در مقاطع كوتاهي از زمان، در نظر اكثر مردم، منفورترينها
بودهاند. به ياد داريد در زندگي نوح و ابراهيم و لوط و موسي و داوود (ع) كه همگي
از بزرگترين موجودات عالم بودهاند، همين بوده. يوسف در ميان برادرانش و مسيح و
محمد و اكثر انبياء ديگر هم، در ميان مردمان خود، همين مقاطع را تجربه كردهاند.» ايليا «ميم»
پيامبر
گناهكاران؟!
چطور ممکن است
خداوند با کسي باشد که شاگردانش از ميان افراد گناهکار و
گمراه و شرور انتخاب شدهاند؟ چطور ممکن است روح خداوند در کسي باشد که به مجلس
رقص و پايکوبي رفته است؟... آنها ميديدند که نشانههاي عيسي همان چيزي است که در
کتاب مقدس، درباره خدمتگزار منتخب خدا گفته شده ولي ميگفتند که عيسي همه نشانهها
را درباره خودش جعل کرده و ساخته است و اينها نشانههاي طبيعي و خدادادي نيست. اما
وقتي ميديدند آن نشانهها عين واقعيت است و واقعاً اثرگذار و ماندگار است، وقتي
هيچ چاره ديگري در برابر قدرت خدا نداشتند، وقتي مستقيمتر با معجزه عيسي روبرو ميشدند
و احتمال ميدادند که نکند اين همان مسيح باشد ميگفتند: عيسي خودِ شيطان است و
شيطان رئيس شياطين است و خودش در او حلول کرده است. به همين دليل او داراي قدرتهاي
شيطاني است و ارواح ناپاک و شيطاني را هم ميتواند از درون مردم براند و مردم را
ظاهراً شفا بدهد و آنها را با نيرنگ و دروغ به روشنايي کاذب برساند. اما آنها
متوجه تناقض بزرگي که در استدلالشان وجود داشت نبودند. اگر واقعا عيسي خود شيطان
بود، بايد فرمانروايياش را گسترش ميداد و ارواح شيطاني را به مردم وارد ميکرد
نه آنکه آنها را از مردم براند. چطور ممکن است انساني شيطاني باشد اما محصول کارش
خدايي و نزديک شدن به خدا باشد. عيسي گفت: «اگر من به وسيله روح خدا ارواح ناپاک
را بيرون ميکنم پس بدانيد که ملکوت خداوند در ميان شما آغاز شده است. کسي نميتواند
حکومت را از چنگ شيطان بيرون بکشد، مگر اينکه نخست او را ببندد... هر کس به من کمک
نميکند به من ضرر ميرساند...
هر گناهي ممکن است بخشيده شود مگر تحريف و بيحرمتي
به روح القدس که هيچگاه بخشيده نخواهد شد نه در اين دنيا و نه در آن دنيا». عيسي
فردي قانون شکن و نامطلوب شمرده ميشد. کاهنان يهود بارها او را آزمايش کردند و به
همين نتيجه رسيدند. مثلاً وقتي آن زن زناکار را آوردند تا او دستور سنگسار وي را
صادر کند اما او حاضر نشد به سنگسار شدن آن زن زناکار حکم دهد و گفت «بسيار خوب.
آنقدر بر او سنگ بيندازيد تا بميرد. ولي سنگ اول را کسي بزند که خود تا به حال
گناهي نکرده است» و آخر که همه جمعيت پراکنده شدند به آن زن گفت «من نيز تو را
محکوم نمي کنم. برو و ديگر گناه نکن». چطور ممکن است خداوند رحمت و برکات خود را
متوجه چنين فرد ظاهراً بدعتگذار و قانون شکني سازد. مسئله اين است که قضاوتها و
نظرات خدا بينهايت حکيمانه و هوشمندانه است. خداوند يک نقطه از آسمان را نميبيند
تا درباره آسمان نظر بدهد. بلکه همه آسمان را، بينهايت آسمان را ميبيند، گذشته
ازلي و آينده ابدي آسمان را ميبيند. و همه نقشههاي آسماني را هم در نظر ميگيرد
آنگاه نظرش آشکار ميشود. از نظر کاهنان يهود، عيسي فردي شياد و کلاهبردار محسوب
ميشد. شيادي که از همه قدرتهاي شيطاني برخوردار است و حتي ميتواند با نيروي
شيطانياش معجزه کند؛ او زنان را فريفته و اموال آنان و بعضي از شاگردان ديگرش را
هم ربوده است؛ افرادي مانند يونا، همسر خوزا (وزير دربار هيروديس پادشاه، همان که
عيسي او را روباه خطاب کرد) که از دارايي شخصي خود عيسي و شاگردانش را خدمت ميکرد.
از نظر علما و بزرگان يهود اگر ميخواستند به زور خود را قانع کنند که اين شايد يک
انتخاب الهي باشد عيسي بدترين و نامناسبترين و اشتباهترين انتخاب بود. اما از
نظر خداوند عيسي بهترين، عاليترين و استثنائيترين انتخاب ممکن براي القا و
دريافت روح خدا و اعلام نظرات خداوند بود. از نظر آنها عيسي فردي محسوب ميشد که
از بدترين محل، از بدترين خانواده، با بدترين تولد، با گذشتهاي سياه و مشکوک،
برخاسته بود، بنابراين نميتوانستند درباره او مسيح بودن و پادشاه الهي بودن را
بپذيرند اما وقتي با اشتياق و استقبال مردم مواجه شدند او را پيامبر کافران و دوست
گناهکاران و بيدينان ناميدند.[2]
انسان موجودي
خطاکار است. انسان در گناه و ضعف و رنج آفريده شد. پس اگر خداوند به ياد گناهکاران
نباشد به ياد چه کسي ميخواهد باشد؟ اگر هم انسانها پاک و مقدس باشند ديگر چه
احتياجي به خدا دارند. اگر همه ما سالم باشيم ديگر چه احتياجي به طبيب داريم؟
همانطور که مسيح فرمود کسي که گمان ميکند ميبيند چه احتياجي به بينش الهي دارد؟
ما نميبينيم و بايد به نابينايي خود معترف باشيم تا نگاه خداوند متوجه ما بشود.
ما خوابيم و نبايد ادعاي بيداري کنيم تا خداوند بيايد و ما را بيدار کند. رنجوريم
و خداوند بايد ما را از رنج و ناراحتي نجات دهد. نظرات يک نابينا درباره منظرهاي
که پيش روي اوست، چقدر اعتبار دارد و چقدر درست است. به همين اندازه نظرات بشر
درباره منظرهاي که از زندگي در پيش روي اوست، بياعتبار است. اصل، نظر خداوند و
خواست خداست. اگر خداوند چيزي را بخواهد و همه جهانيان نخواهند يا بخواهند فرقي
نميکند، همان که نظر اوست انجام ميشود...
«قضاوت انسان هميشه و بدون استثنا خالي
از اشتباه نيست چون قضاوت كامل نياز به احاطه كامل دارد اما انسان بر هيچ چيزي
احاطه کامل ندارد.» ايليا «ميم»
خداوند
مثل انسان قضاوت نميكند، قضاوت انسان به ظاهر است و قضاوت خدا به باطن
خداوند از
ميان بزرگترين خانوادهها و ظاهراً مناسبترين افراد، در زمان شائول پادشاه، داود
را انتخاب کرد. وقتي سموئيل نبي سراغ يسي پدر داود رفت تا ببيند اين منتخب خداوند
براي پادشاهي کيست، ابتدا فکر کرد که شايد از ميان هفت پسر يسي، اين الياب باشد که
مورد نظر خداوند براي پادشاهي است. اما خداوند فرمود «به چهره او و بلندي قدش نگاه
نکن زيرا او کسي نيست که من در نظر گرفتهام. من مثل انسان قضاوت نميکنم. انسان
به ظاهر قضاوت ميکند اما من به باطن». به همين ترتيب يسي يک يک پسرانش را نزد
سموئيل نبي آورد اما خداوند هر بار فرمود اين هم آنکه من ميخواهم نيست. اين هفت
برادر از جنگاوران و افسران سپاه پادشاه شائول بودند. يسي گفت پسر ديگري هم دارم
که از همه کوچکتر است اما او در صحرا مشغول چرانيدن گوسفندان است. وقتي او را
آوردند سموئيل پسري شاداب و خوشقيانه را ديد که چشماني زيبا داشت. خداوند فرمود:
«اين همان کسي است که من برگزيدهام. او را تدهين کن».
روح خداوند بر
او نازل شد و از آن روز به بعد بر او قرار داشت. سپس سموئيل به خانه خود در رام
الله بازگشت. شغل داود چوپاني و نوازندگي بود. از ميان ميليونها خانواده، خداوند
بر خانواده يسي دست گذاشت و از هشت پسر او (مانند هشت پسر خانواده يوسف نجار، همسر
مريم مادر عيسي) بعيدترين را انتخاب کرد، يعني داود را. اما دليل اين انتخاب چه
بود؟ وفاداري داود به خداوند، اتکاء او به نام خداوند. پس اولين نشانه قدرت خداوند
ظاهر شد. او که نوجواني بيش نبود، در برابر پهلوان بزرگ سپاه مقابل که به همه و به
خداوند توهين ميکرد و کسي جرأت مقابله با او را نداشت ايستاد و گفت: «تو با شمشير
و نيزه و زوبين به جنگ من ميآيي، اما من به نام خداوند قادر متعال يعني خداي
اسرائيل که تو به او توهين کردهاي با تو ميجنگم. امروز خداوند تو را به دست من
خواهد داد و من سرت را خواهم بريد، و لاشه سپاهيانت را خوراک پرندگان و درندگان
صحرا خواهم کرد. به اين وسيله تمام مردم جهان خواهند دانست که در اسرائيل خدايي
هست و همه کساني که در اينجا هستند خواهند ديد که خداوند براي پيروز شدن نيازي به
شمشير و نيزه ندارد». آنگاه داود با يک سنگ کوچک که در فلاخن خود گذاشت پهلوان
افسانهاي سپاهيان دشمن را از پاي درآورد. و کتاب مقدس مينويسد که «داود در تمام
کارهايش موفق ميشد زيرا خداوند با او بود». بله، خداوند حامي و پشتيبان خدمتگزار
خود است.
و شائول که
داود فرمانده سپاه او بود و بعد از مدتي خود به پادشاهي رسيد، انتخابي بر اساس
معيارهاي بشري نبود. او به دنبال الاغهاي گمشده پدرش ميگشت و چون آنها را پيدا
نکرد نزد سموئيل نبي رفت تا بلکه پولي بدهد و جاي الاغهاي گمشده را بداند. وقتي
سموئيل، او را ديد خداوند به سموئيل فرمود: «اين همان مردي است که دربارهاش با تو
صحبت کردم. او بر قوم من حکومت خواهد کرد». وقتي سموئيل شائول را از پادشاه شدنش
باخبر کرد او در بهت و ناباوري گفت، ولي من از قبيله بنيامين هستم. قبيله ما
کوچکترين قبيله بنياسرائيل است، خانواده ما هم در بين خانوادههاي آن قبيله
کوچکترين است. چرا اين حرفها را به من ميگويي؟ حتي وقتي در بين مردم قرعه
انداختند تا نظر خداوند براي انتخاب پادشاه معلوم شود وقتي که قرعه به نام شائول
درآمد، شائول را پيدا نکردند. او از شدت ناباوري و تحير، خود را در ميان بار و بنه
سفر پنهان کرده بود. وقتي او را پيدا کردند سموئيل گفت، اين است آن پادشاهي که
خداوند براي شما برگزيده است. در ميان قوم نظير او پيدا نميشود. پس روح خداوند بر
شائول قرار گرفت...
«و پيامبرشان به آنان گفت: در حقيقت،
خداوند، طالوت را بر شما به پادشاهي گماشته است. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهي
باشد با آنکه ما به پادشاهي از وي سزاوارتريم و به او از حيث مال، گشايشي داده
نشده است؟ پيامبرشان گفت: در حقيقت، خدا او را بر شما برتري داده، و او را در دانش
و [نيروي] بدني بر شما برتري بخشيده است، و خداوند پادشاهي خود را به هر کس که
بخواهد ميدهد، و خدا گشايشگر داناست.»
(بقره: 247)
من
با تو خواهم بود
در واقع خداوند انسانها را حتي پيش از
تولدشان انتخاب ميکند. منتخبين خداوند از ازل، از هزاران سال قبل
از آنکه به دنيا بيايند متولد شدهاند. مثلاً خداوند به ارمياء نبي ميفرمايد:
«قبل از آنکه در رحم مادرت شکل بگيري انتخابت کردم. قبل از آنکه به اين جهان بيايي
تو را انتخاب کردم و معلوم کردم تا در بين مردم جهان پيامآورم باشي». ارميا در
پاسخ به خداوند ميگويد: الهي اين کار از من برنميآيد من جواني کم سن و بيتجربهام
و خداوند ميفرمايد: «اينطور نگو چون به هر جايي که تو را بفرستم خواهي رفت و هر
چه به تو بگويم خواهي گفت. از مردم نترس زيرا من با تو هستم و از تو محافظت ميکنم».
پس نظري که خداوند امروز ميدهد مربوط
به امروز نيست بلکه اين نظر و اين خواست از ازل بوده و تا ابد هست. با قضاوتهاي
سطحي بشر خيلي بهتر بود که خداوند يک امپراطور بزرگ براي اعلام پيامهاي خود برميگزيد
و بنابراين هيچ کس هم قدرت مقاومت در برابر او را نداشت و پيام خداوند هم فوراً به
همه ميرسيد و در همه جا عملي ميشد اما چرا خداوند اين کار را نکرد؟ چرا فرعون را
که بر همه چيز تسلط و کنترل داشت انتخاب نکرد و موسي را که مجرمي فراري محسوب ميشد
انتخاب کرد؟ موسايي که به دليل فرار از جنايت، فرار از قتلي که مرتکب آن شده و
بايد در قبال آن کشته ميشد، به سرزمين مديان فرار کرده بود. اگر فرعون انتخاب ميشد
به حساب ما شايد همه چيز در يک روز تمام ميشد. تازه همه مصريان و بنياسرائيل و
ملتهاي ديگر هم نجات پيدا ميکردند. اما اين قضاوتها از نظر خداوند سطحي و
بيهوده است. حتي خود موسي هم نميتوانست به اين راحتي قبول کند. گفت خدايا من
کيستم که پيش فرعون بروم و بنياسرائيل را از مصر بيرون بياورم؟ و خداوند فرمود:
«من با تو خواهم بود». باز گفت خدايا من هيچ وقت سخنگوي خوبي نبودهام نه قبلاً و
نه حالا که با من حرف زدهاي بلکه لکنت زبان دارم. خداوند فرمود: «من به تو قدرت
بيان ميدهم و هر چيزي را که بايد بگويي به تو ميآموزم».
اين چندان مهم نيست که جنس ني از چه
باشد، يا اين که ني را از مرداب بيرون ميآورند و با آن فلوت ميسازند. مهم اين
است که ني در دست چه کسي باشد؟ اگر او يک استاد فلوت زن باشد با آن ني يا حتي يک
ني شکسته ميتواند زيباترين و خوبترين آهنگها را بنوازد اما اگر فلوت زن نباشد
حتي اگر بهترين ني طلا و جواهرنشان دنيا را هم به او بدهي فرقي نميکند. مهم اين
است که آيا خدا با انسان هست يا نه؟ اگر خداوند با کسي باشد، او هر که باشد و هرچه
باشد، نور و برکت و خوبيها از او زاييده ميشود. او انتشار دهنده نور است. اما
اگر با کسي نباشد، حالا هر کس که ميخواهد باشد، پادشاه يا زاهد صدساله فرقي نميکند،
نوري از او منتشر نخواهد شد. اگر جريان نور نباشد همه لامپهاي جهان از گرانترين
تا ارزانترينها يکي هستند اما اگر يکي از اين لامپها روشن شود، مهم نيست که برچسبي
که بر آن زدهاند چيست، همين که نور ميدهد، زندگي ميدهد، روشنايي و بينايي ميدهد
همين کافيست. مهمترين چيز اينست که آيا خدا با کسي هست يا نه؟
از بين ميليونها فرد يک مملکت، بعد از
پادشاه کدام فرد است که از همه قويتر است، از همه توانگرتر است، از همه اختيارات
بيشتري دارد؟ معلوم است که کسي که پادشاه او را برگزيده تا چنين مقامي داشته باشد،
کسي که پادشاه بيش از بقيه از او حمايت ميکند. در اين جهان هم کسي بزرگتر است که
خداوند بيشتر با اوست. کسي بزرگتر و بالاتر است که خداوند خواسته باشد. کسي از
رحمت و محبت خاص خداوند بهرهمند است که خداوند او را انتخاب کرده. او هرکسي ميتواند
باشد و غالبا کسي است که در قضاوتهاي بشري نميگنجد. البته کدام بشر؟ زيرا بشر
امروز قضاوتها و نظراتش با بشر قرنها پيش متفاوت شده است. اگرچه متکبران و
انديشههاي منجمد همچنان مانند قرنها پيش ميانديشند اما اکثر مردم به نظرات
خداوند نزديک شدهاند اگر چه به آن نرسيدهاند. خداوند ميفرمايد «همانگونه که
آبها درياها را پر ميکنند، زماني خواهد رسيد که درک و شناخت بزرگي خداوند جهان را
پر خواهد ساخت». و نيز درباره آخر زمان خداوند ميفرمايد: «پس از آن روح خود را بر
همه مردم (با ايمان و خداخواه) خواهم ريخت. پسران و دختران شما نبوت
خواهند کرد. پيران شما خوابها و جوانان شما روياها خواهند ديد. در آن روزها من
روح خود را بر غلامان و کنيزان شما نيز خواهم ريخت. علامتهاي عجيب از خون، آتش و
ستونهاي دود، در آسمان و زمين ظاهر خواهم ساخت. اما هر که نام خداوند را بخواند
نجات خواهد يافت».
تدوين
و بازنويسي: منصورون
لینکهای مرتبط:
درس های مبارزه بی خشونت,سایت هواداران استاد ایلیا میم رام الله,وبلاگ آمین1,وبلاگ آنتی کالت,وبلاگ دریچه نور,پایگاه معرفی جنبش های نوپدید دینی,وبلاگ ترویج راستی,مدافعان استاد فتاحی,درون کاوی,علم مبارزه,اسرار ماوراء,دیده بان ادیان و مذاهب,آمین3,سایت حامیان استاد ایلیا رام الله,پایگاه دیده بان ادیان و مذاهب,الگوی هستی,عصر اگاهی,پایگاه حامیان استاد فتاحی,خبرنویس آزاد,درباره ایلیام,ویکی پدیای فارسی,پیمان فتاحی,دالایی لاما,اوشو,کریشنا مورتی,سای بابا,اکنکار
روشهایی
مانند تفکر خلاق-تفکر مفهومياب- دورانديش- قرينهاي- فراانديش- روشهاي
تصميمگيري- تصميمسازي و تصميمبيني از تعالیم ایلیا رام الله می باشد ,
آموزشهاي عمومي ايليا «ميم» درباره حضور الهي , تجربه عشق الهي , احياء روح ,
انقلاب دروني , نور زنده , هدايت الهي و زندگي متعالي ميباشد , هماهنگ عمل کردن
با روح و حرکت کائنات يکي از مهمترين توصيههاي ایلیا میم است ,ایلیا بارها اشاره
کرده است که «مسيح و مسح شدگان ديگر زندهاند و تعليم ميدهند» , تعداد شاگردان و
پيروان استاد ايليا «ميم» به دهها هزار تن ميرسد , در بين پيروان و شاگردان ايليا
از همه اقشار مردم ديده ميشود , از بعضي از شاگردان ايليا نيز تواناييهاي فوق
العادهاي گزارش شده است , ايليا با هر دسته از مردم با روش متناسبي ارتباط برقرار
ميکند , آموزشهاي ايليا «ميم» ابعاد متعددي دارد بطوري که در زمينههاي مختلف
زندگي انسان قابل تعميم است , موزشهاي ایلیا داراي سه جنبه ذهني , قلبي و روحي ,
ايليا تغييرات و نشانهها را به شکلي تفسير ميکند که انگار در حال خواندن متن يک
کتاب است , ديدگاههاي ایلیا میم در موضوعات معمول زندگي مانند ازدواج , خانواده ,
حکومت , شغل مناسب , تغذيه , دين و غيره تفاوت زيادي با ديدگاههاي معمول دارد ,
ايليا «ميم» از اينکه در ميان دوستداران خود به يک بت مبدل شود دائماً گريخته است
, ايليا «ميم» علاقهاي به آشکار شدن در بين جمع از خود نشان نداده است و شهرت و
معروفيت را نوعي اسارت ميداند ,تعليمات الاهيسم در ايران و خاورميانه براي اولين بار توسط ايليا بيان ميشد , آشكارسازي جذابيت و عظمت تعاليم الهي و كلام خدا ,هنرهاي
ماورايي , روشهاي NX , فنون باطني و طرق روح زايي چيزي نبود جز تفسير معنوي و
كاربردهاي باطني ایلیا رام الله از كلام خدا,روشهايي که در دورۀ نجومي توسط پیمان فتاحی آموزش داده ميشد به هفت شاخۀ کلي
تقسيم شده بود, الیاس رام الله ,فتاحی , ال یاسین ,
استاد ایلیا, ایلیا میم رام الله,الیا
رام الله, رامالله, رام اللهیان
۱۳۹۱ دی ۸, جمعه
هفت فرض- حقیقت یگانه- منصورون؛ فرزندان استاد ایلیا م رام الله
حقيقت يگانه و فرض هاي هفتگانه
بعد از شايعات و دروغ سازي ها و جعلياتي كه ادارۀ اديان بطور مستقيم
و ازطريق واسطه ها و نفوذي هاي خود در بارۀ استاد منتشر كرد تصميم گرفتم اين
شايعات را در كنار واقعيات و تجربيات چند ساله ام تجزيه و تحليل كنم تا بدانم استاد
كيست و ارتباط من با او چيست ؟
از فرض اول شروع مي كنم كه با همۀ زندگي ام مي توانم از آن دفاع كنم
. يعني ازچيزي كه حقيقتش مي دانم تا آنچه با هزار دليل مي دانم دروغ و جعل واقعيت
است.
فرض اول : او يك روح بزرگ است . يك پادشاه است . البته منظور
من از پادشاه يك شاه به معناي مرسوم آن نيست .يعني فردي كه در اين دنيا كاخ دارد ،
تاج دارد و غيره . بلكه منظورم از پادشاه آسماني ، يك روح بزرگ است . روحي از
خداوند همانطور كه خداوند وعده داده است هر كس را كه بخواهد از روح خود برخوردار
مي كند و اين وعده در همۀ كتب مقدس وجود دارد . من استاد را فردي بسيار خارق
العاده و استثنايي مي دانم كه با وجود آنكه خودش در اين باره ادعايي ندارد و مدام
مي گويد « من بنده و خدمتگزار خدا هستم و انساني مثل بقيه هستم » اما هزاران
تجربه ، نشانه ، اتفاق ، رويا و دريافت كه در اين سالها توسط اين همه انسان گزارش
شده است با قدرت تمام و با استحكام كامل ثابت مي كند كه او يك روح بزرگ است . آيا اگر همۀ جن
و انس جمع شوند مي توانند اين همه نشانه ها ،روياها و اتفاقات را تا اين حد دقيق و
به هم وابسته بوجود بياورند.
من دهها گزارش منتشر نشده در باره استاد خوانده ام و از شاهدان شنيده
ام ، چون كار من همين است . بارها گزارشات مستند را ارزيابي كرده ام و هر
گونه شك و ترديدي را رديابي كرده ام و بعنوان يك وظيفۀ كاري ، به دنبال حقيقت
موضوع بوده ام . اگر همۀ چيزهايي كه من ديده ام و شنيده ام ، شايد اگر خيلي ها مي
دانستند مي گفتند كه استاد خداست اما خود ايشان بارها و بارها اين گونه تصورات را
در من و دوستان ديگر خرد كرده اند . من او را يك پادشاه آسماني مي دانم . فردي كه
از قدرت و شعور خدايي و از نيروهاي آسماني برخوردار است . كسي كه امروز هم واجد
همين توانايي هاست و البته تا امروز خودش چنين موضوعي را اعلام نكرده است بلكه
بارها گفته است اگر قرار باشد من بت شوم خودم را هر طور كه شده مي شكنم و محكوم مي
كنم .
همۀ ما، كساني كه استاد
را مي شناسيم مي توانيم دهها دليل و نشانه را ذكر كنيم كه اثبات مي كند اومانند
معدني از جواهرات است و آخرين نشانۀ ما اين است كه او كماكان زنده است و واجد همۀ
آن شعورها و توانايي ها . و اين گوي و اين ميدان ، اگر كسي شبيه به اوست يا شبيه
او مي تواند يا مي داند ، به ميدان بيايد تا ما او را روح بزرگ بناميم . اما
مطمئناً اگر در همۀ اين سالها چنين كسي بود بايد نشاني از او پديدار مي شد ، كه
نشد . آنچه براي من و بسياري از شاگردان استاد مسلم است اين است كه او بزرگترين
معلم عصر ما در علوم باطني است و ما براي جزء به جزء اين حرفها خروارها دليل و
نشانه و سند و تجربه داريم . بر خلاف بعضي از دوستان افراطي كه استاد را خداوند
مجسم مي دانند من چنين اعتقادي ندارم بلكه او را انساني بزرگ و يكي از استثنائات
مي دانم . انساني كه مثل همۀ ما محدوديت ها و ويژگي هاي انساني را دارد اما در
موارد بسياري نشان داده است كه مي تواند فراتر از اين محدوديت ها حركت كند و آنها
را در هم بشكند .من بر خلاف اين دوستان استاد را خدا نمي دانم چون بارها و بارها
جنبه هاي انساني او را ديده و تجربه كرده ام . از طرفي خود استاد صريحاً و مؤكداً
چنين چيزهايي را در بارۀ خود رد كرده اند و تأكيد ايشان در همۀ اين سالها اين
بوده كه من تسليم و خدمتگزار
خداوند هستم . من استاد را حلول خداوند در جسم انساني نمي دانم . اين را خود
ايشان هم رد كرده اند اما با صدها نشانه و تجربه مطلقاً مطمئنم و بلكه آنرا زندگي
و تجربه كرده ام كه او حامل روح خدا و برخوردار از روح خداست .
فرض دوم: اين است كه استاد حلول خداوند در جسم انساني و تجسم كامل
خداست .بعضي از دوستداران استاد چنين عقيده اي در بارۀ او دارند اما همانطور كه در
بيان فرض اول گفتم ، اين موضوع بارها و بارها از جانب خود استاد رد شده است . از
طرفي براي ما مسلم است كه استاد هم يك انسان است با همان محدوديت ها ،ويژگي ها و
مسائل زندگي انساني مي خورد ، مي خوابد ، مي خندد ، گريه مي كند، دعا مي كند
، گناه كرده است . تجربه هاي قبلي معمولي و عادي داشته است . با احترامي كه براي
اين دوستان قائل هستم اما يافتۀ آنها را درست نمي دانم زيرا برحسب نشانه ها و
تجربه ها نيست . ما كارهاي بزرگي از استاد ديده ايم كه مطمئن هستيم جهان امروز
ظرفيت شنيدن بسياري از آنها را ندارد . طوري كه اگر تحت فشار قرار بگيريم مي دانيم
بايد تقيّه كنيم و حتي بنابر نظر استاد انكار كنيم اما همان شعور خارق العاده و
قدرت عظيمي كه در دعا و كلام ايشان است نمي تواند دليلي باشد بر قدوسيت و الوهيت
ايشان . ضمن اينكه خود استاد بارها گفته اند كه من قديس نيستم و آواتار نيستم.
ايشان خودش گفته است كه بارها گناه كرده است . مذهب را چندان رعايت نكرده و
هكذا . چطور چنين فردي مي تواند قدوس باشد . د ر زماني كه اصلاً بحثي از انكار در
ميان نبوده و اين موضوع براي آينده مطرح شده است ، خود استاد چنين فرضياتي را صريحاً
رد كرده اند . آيا همين دليل كفايت نمي كند كه اين فرض درست نيست . اگرعاقلانه و
منطقي به موضوع نگاه كنيم با وجود همۀ بزرگي استاد ، مي توانيم دهها دليل در رد
اين فرض مطرح كنيم كه استاد حلول خدا در جسم انسان است . اگر اينطور است چرا سن
استاد تغيير مي كند ،چرا غذا مي خورد ، چرا وزن او پايين و بالا مي رود ، چرا همسر
و فرزند دارد ، چرا گريه مي كند و مي خندد ،چرا بارها توبه و استغفار كرده ، چرا
دعا مي كند ، چرا سجده و تعظيم مي كند، و دهها چراي ديگر . اساساً بنياد تعليمات
استاد لااله الاالله است و آن تسليم
به خداست . بنابراين خودِ اين فرض در برابر همۀ تعليمات استاد قرار
دارد و متناقض با همۀ تعليمات اوست . اين همان اعتقاد خطرناكي است كه استاد بارها
گفت كه اگر اين انديشه شكل بگيرد به هرروشي دست خواهد زد تا خود را محكوم كند . من
نمي توانم بپذيرم كه استاد واجد كن فيكون است و هر چه بگويد فوراً اتفاق مي افتد
.بلكه معتقدم كه دعاهاي استاد مستجاب مي شود و صدها بار چنين چيزي را ديده ام .
معتقدم پيش بيني او از آينده بسياربسياردقيق است و همين باعث آن گمان مي شود كه
كلام او كن فيكون است يعني چيزي كه مخصوص خداست . اين حرف برخلاف قرآن است .
يعني چيزي كه استاد در همۀ اين سالها تأكيد كردند هر چه با آن موافق نبود بدانيد
انحراف است . در قرآن و كتابهاي ديگر ما به تكرار با اين آيات برخورد مي كنيم كه
خداوند روح خود را به « هر كس» كه بخواهد مي دهد( دقت كنيد به هر كس كه بخواهد نه
هر كس كه ما فكر مي كنيم مي دهد) .خداوند نور خود را به هر كس كه بخواهد مي دهد .
خداوند هر كس (هر كس) را كه بخواهد از رحمت خود برخوردار مي كند . خداوند به
هر كس كه بخواهد فيض خود را مي بخشد .نمونه هاي متعددي را مي توان در سطوح مختلف
در همين زمان يا در طول تاريخ برشمرد كه داراي چنين امكاني بوده اند اما در قرآن
يا كتب مقدس ديگر ما كسي را نداريم كه تجسم كامل خدا يا آواتار باشد . از طرفي ما
در قرآن مقولۀ پيامبر يا امام هم داريم اما همين مفهوم را هم استاد در بارۀ خود
بارها به صراحت رد كرده است .
فرض سوم : اين است كه استاد يك متفكر بزرگ و يك معلم بزرگ تفكر است .ما بارها توان خارق
العاده و حيرت آور تفكر استاد را ديده ايم و مي دانيم او روش هاي بديعي را درحوزۀ
دانش تفكر ابداع كرده است . انواع روش هاي تفكر توسط خود استاد طراحي و عرضه شده
است . در پاسخگويي به سوالات جوابهاي بسيار هوشمندانه و خردمندانۀ او را شنيده ايم
. گاهي ورود او را كه بيشتر مانند ناخنك زدن بوده به بعضي از مناظره ها ديده ايم .
اكثر ما ديده ايم كه او چطور از زاويه هاي مختلف و بديع به موضوعات نگاه مي كند و
از بالا مسائل را مي بيند .تأكيد چند سالۀ او مبني بر يادگيري تفكر و سوال سازي
را در خاطر داريم اما اين دلايل ، به نظر من باعث نمي شود كه استاد را در اين وجه
از شخصيت اش محدود و متوقف كنيم . اينكه استاد فقط يك متفكر بزرگ
است قسمتي از واقعيت است اما هزاران نشانه و تجربه ديگر كه ارتباط با يك متفكر
ندارد را چطور بايد توجيه كنيم . وقتي به آثار مكتوب استاد نگاه مي كنيم يا وقتي
او را در كنار بزرگترين متفكران جهان و تاريخ – افرادي نظير افلاطون ، ارسطو و
داوينچي – قرار مي دهيم و زندگي آنها و تفكرات و محصولات آن را با هم مقايسه مي
كنيم مي بينيم كه او يكي از بزرگترين متفكران محسوب مي شود اما هزاران رويايي كه
افراد در بارۀ استاد ديده اند، صدها گزارش كه در بارۀ توان خارق العادۀ او هست و
تجاربي كه اكثر ما از آن خبر داريم و بعضي از ما خود ازشاهدان و تجربه كنندگان
بوده ايم ، را بايد چكار كنيم . اگر استاد يك متفكر بزرگ است پس چگونه در حوزۀ
معنويت تا اين حد اثر گذار است ؟ اگر استاد صرفاً يك متفكر بزرگ است، توانايي بي
نظير و احاطۀ فوق العاده او در علوم باطني را چه بايد ناميد ؟
فرض چهارم :يك انسان بسيار عادي مثل همه كه هيچ فرقي هم با بقيه
ندارد.
اين فرض خيلي جاي بررسي ندارد چون در همۀ اين سالها ما چيزهايي از
استاد ديده ، شنيده و تجربه كرده ايم و اثراتي از او بجاي مانده كه تاكنون و هرگز
از هيچ انسان عادي بوجود نيامده .من قبول دارم كه استاد يك انسان است اما اگر دچار
فراموشي كامل هم بشوم نمي توانم قبول كنم او يك انسان عادي مثل همه است چون به محض
اينكه با او برخورد كنم همان لحظات اوليه كافيست تا بدانم كه اين نمي تواند درست
باشد . بنابراين اگر همه چيز را هم فراموش كنيم يا خود استاد انكار كند باز هم با
اولين برخورد و تجربه اين نتيجه حاصل مي شود. بله، استاد يك انسان طبيعي است كه
طبيعت حقيقي او كه همانا روح الهي است بروز كرده است.
فرض پنجم : بسياري از دشمنان گفته اند استاد شيطان است . آنها هيچ
كدام از واقعيت هاي زندگي استاد و هيچ كدام از هزاران محصول و تجربه و دريافت اين
همه انسان را انكار نمي كنند بلكه فقط جهت آن را تغيير مي دهند . از نظر آنها
استاد خود شيطان است كه بصورت انسان درآمده است . آنها قدرت هاي خارق العادۀ
استاد را ديده اند ، تخليه هاي روحي و خروج روح ها را ديده اند ، قدرت شفاگري عظيم
استاد را ديده اند ،توانايي بي نظير او را در پاسخگويي به سوالات و احاطۀ حيرت
انگيز او را در علوم باطني و روش هاي تفكر بارها و بارها ديده اند اما مي گويند
قدرت او قدرت شيطان است و فقط شيطان مي تواند چنين كارهايي بكند . آنها قدرت استاد
را در جذب مردم و جوانان مخصوصاً جذابيت فوق العادۀ او را در جذب و برقراري ارتباط
با اقشار غيرمذهبي و خداگريز را قبول دارند و ديده اند كه او چگونه و با چه قدرتي
مردم را با خدا پيوند مي دهد . اما همۀ اين جذابيت ها را ، جذابيت شيطان مي
دانند . آنها مي گويند درست است كه استاد مردم را به خدا برمي گرداند اما
آنها را از شريعت خدا و از مذهب محروم مي كند بنابراين معنويت بدون شريعت را آموزش
مي دهد و اين خودش يكي از روش هاي شيطاني است . اين عده مي گويند شياطين و جنيان و
ارواح شيطاني بسياري در ركاب استاد هستند كه شرايط را براي او آماده مي كنند و با
او در كارها همكاري دارند. از نظر اين هويت شيطان پندار ، حتي آموزش كلام خدا توسط
استاد، حتي توصيه هاي اخلاقي عالي او به پيروان و حتي دروغ نگفتن و تأكيد بر راستي
و درستي همه حقه هاي شيطاني هستند . اينها مي گويند چون استاد خودِ شيطان است پس
مي تواند موقتاً و بعنوان يك حقه ، روح هاي شيطاني را از مردم براند به همين دليل
افرادي كه او را مي بينند بعداً از تجربه هاي معنوي و حالت زندۀ معنوي حرف مي
زنند .
تحليل هاي كوبنده و قدرتمند زيادي بر اين فرض و ديگر فرض هاي مشابه
وارد است . اگر اينطور است پس اين همه انسانهاي بزرگي هم كه در تاريخ اين كارها را
كرده اند و عين محصولات و رفتارهاي استاد را داشته اند را هم بايد شيطان فرض كنيم
. اين چطور شيطاني است كه نتيجۀ هر برخورد با او، نتيجۀ اين همه ديدارها و
ملاقاتهايش ، نتيجۀ تعليماتش فقط يك چيز است : نزديك شدن به خدا . اين چطور
شيطاني است كه همۀ تعليم او لااله الاالله است . در حالي كه مي دانيم همۀ تعليم
شيطان چيزي غير از نقض توحيد نيست .اين چطور شيطاني است كه پيوسته و عملاً ما را
به دانايي و نور آگاهي دعوت كرده ،چون شيطان فقط در حوزۀجهل است كه مي تواند باقي
بماند. اين چطور شيطاني است كه اين همه انسان را به خدا و كلام خدا پيوند زده ...
از طرفي اينگونه تهمتها هميشه و در طول تاريخ به انسانهاي بزرگ وارد شده است .
مسيح در بين اكثر همشهريان خود بويژه در بين علماء و بزرگان يهود به شيطان و روح
شيطاني معروف بود . در كنار مسيح ، بزرگان بسياري را مي توان نام برد كه با همين
اتهام و برچسب روبرو بوده اند.
پاسخ من به اين دشمنان اين است : اگر شيطان اين است كه من مي شناسم
و تجربه كرده ام ، اگر شيطان اين است كه مرا به تجربۀ حضور خدا برده است ، اگر
شيطان اين است كه مرا مشتاق و جوياي خداوند كرده و خدا را به زندگي ام وارد كرده
است ، اگر شيطان اين است كه من همۀ نور و روشنايي زندگي ام را به واسطۀ او تجربه
كرده ام پس هزاران سلام و درود بر اين فرد و همۀ زندگي ام فداي او .
فرض ششم : اين فرض را مي توان جنون آميزترين و نامعقول ترين فرض ممكن
دانست . تا دهۀ شصت روش مشترك دستگاههاي اطلاعاتي در اكثر كشورها براي برخورد با معلمين معنوي ، فقط يك چيز
بود :ترور شخصيت و تخريب چهره . محور اين ترور و تخريب اين بود كه دستگاههاي
اطلاعاتي با هر روش ممكن از طريق شايعه سازي ،مدرك سازي ،مونتاژ فيلم و جعل اسناد
تلاش مي كردندكه با معلمين بزرگ معنوي اين كار را بكنند تا از ديدگاه خودشان ضريب
امنيتي جامعه را بالا ببرند. اتهاماتي مانند فساد اخلاقي ، كلاهبرداري ، سوء
استفاده ، سوء نيت ، جاسوسي ،طراحي توطئه و غيره ازعناصراصلي اين روش تخريب بود .
تقريباً همۀ اساتيد بزرگ يا هر فرد مشابه ديگري كه كمي در سطح جامعه مي توانست
موثر باشد ،تحت اين پروژۀ اطلاعاتي (تخريب شخصيت و ترور رواني ) قرار مي گرفت .
اشو راجنيش ،كريشنا مورتي ، ساتيا ساي بابا ، دالايي لاما ، ماهاريشي و بسياري از
اساتيد و بزرگان ديگر تقريباً در اكثر سالهاي زندگي خود با امواج گستردۀ اين
اتهامات روبرو بوده اند . اشو به اتهام فساد اخلاقي و انواعي از اتهامات مالي و
اخلاقي و سياسي اخراج شد . صدها شايعه در بارۀ ساتيا ساي بابا به عنوان شعبده باز
، كلاهبردار ، شياد و همجنس باز طراحي و در سطحي گسترده در هند ، آمريكا و ديگر
كشورها پخش شد . در بارۀ مجموعۀ اتهاماتي كه به هر يك از اين افراد وارد شده است و
براي هر يك از اين افراد مي توان كتابي قطور نگاشت . در يكي از آمارهاي اطلاعاتي
ارائه شده در ايالات متحدۀ آمده است كه فقط تا سال 1987 شانزده فيلم تخريبي (با
تكيه بر مونتاژ و صحنه سازي ) در بارۀ بعضي از معلمان معروف هندي در آمريكا ،
توسط موسسات وابسته به دستگاههاي اطلاعاتي آمريكا ساخته و در سطح پيروان عرضه شده
است . بيشترين فيلم ها به ترتيب در بارۀ اشو راجنيش ،ساتيا ساي بابا ، ماهاريشي و
كريشنا مورتي است . همچنين دولت چين طرح مشابهي را در بارۀ دالايي لاما و بعضي از
لاماهاي معروف تبتي اجرا كرده است .
البته سالهاست كه از اين گونه پروژه هاي تخريبي خبر جديدي منتشر نشده
است چون در واكنش به اين طرح پيروان اين معلمان بزرگ نيز دست به كار شدند و
مونتاژهاي جديدي در بارۀ شخصيتهاي اصلي و كليدي جبهۀ مهاجم توليد شد . اين
مونتاژهاي متقابل صرفاً به فيلم محدود نمي شد بلكه تحريف سخنان و تحريف واقعيات مربوطه
هم در برنامۀ كار قرار گرفت . با بوجود آمدن روش هاي پيشرفتۀ كامپيوتري (مانند
فتوشاپ و غيره ) و دسترسي عامۀ مردم به اين روش ها ،عقب نشيني تقريباً همزمان در
اين زمينه ، از طرف اكثر دستگاههاي اطلاعاتي صورت گرفت و پروژۀ مونتاژ و تخريب
شخصيتي مستقيم متوقف شد . واكنش متقابل پيروان مي توانست با همۀ شخصيتهاي كليدي
نيروي مقابل همان كاري را بكند كه آنها با معلمان محبوب ايشان انجام داده بودند .
بعد از اين آگاهي عمومي ، حمله هاي تخريبي و ترورهاي شخصيتي
شكلهاي پيچيده تر و جديدتري بخود گرفت .روش هايي مانند ترديد زايي ،ايجاد سوالات
مخرب ،ابهام سازي و ديگر روش هاي جنگ هاي تبليغي و جنگ رواني .
اما در بارۀ استاد چه گذشت . دشمنان استاد ، در زماني كه استاد در
اسارت و زندان بود ،سعي كردند از طريق روش هاي مختلف تخريب شخصيت ، نسبتهايي مانند
ديوانگي ، اختلال رواني ،كلاهبرداري ،دروغ گويي و سوء استفاده را به استاد وارد
كنند . و ما بلافاصله به قرآن مراجعه كرديم و ديديم به همۀ بزرگان تاريخ و با همۀ
منتخبان خداوند چنين رفتاري صورت گرفته است . قرآن پر است از اين مثال ها ، از
اتهاماتي كه به منتخبان خداوند وارد شده است : اتهام ديوانگي ، دروغگويي ،
ساحري ، قدرت طلبي و غيره . به وقايع همين عصر را نگاه كرديم و ديديم دستگاههاي
اطلاعاتي با اكثر بزرگان
معنوي همين كار را كرده اند. به سالهاي گذشتۀ ايران نظر انداختيم ، ديديم با
بسياري از شخصيتهاي اثرگذار همين طور رفتار شده است . و به بزرگان باطني گذشته ،
به منصور حلاج، به محي الدين ابن عربي (خاتم العارفين) ،به شمس تبريزي ، به مولانا
، به حافظ و بسياري از بزرگان نگاه كرديم ،ديديم براي آنها هم عيناً همين اتفاقات
افتاده است . اين برچسب و اين فرض بقدري متناقض و كج و معوج است مثل اينكه بگوييم
چيزي به نام دريا وجود ندارد . دريا فقط يك سراب است كه در يك صحرا براي بيننده رخ
مي دهد . بله ممكن است در بيابان با پديدۀ سراب روبرو شويم اما اگر هزاران نفر در
اين دريا شنا كردند و شنا ياد گرفتند ، اگر هزاران نفر از اين دريا و در اين دريا
صيد ماهي و مرواريد را آموختند ، اگر هزاران تجربه از اين دريا داشتيم ، اگر هر
كدام از ما در خانه هايمان منبعي بزرگ از اين آب شفابخش دريا داشتيم ، آيا آنوقت
هم مي شود گفت كه اين دريا فقط يك سراب است و همه چيز دروغ است . آيا دراين عصر و
اين زمان مي توان حتي يك كودك چهارساله را هم با اين فرض متناقض و بسيار معيوب
قانع كرد . فرض مي كنيم آن دريايي كه اين همه سال تجربه اش كرديم ، فقط سراب بود ،
در بارۀ اين ماهي هايي كه گرفته ايم ، در بارۀ اين مرواريد ها ، در بارۀ آن همه
تجربۀ مستقيم ، در بارۀ آنهمه تجربۀ شهودي ، در بارۀ آن بارانهاي رحمت كه هنوز
از آن خيس هستيم ، در بارۀ اينها چه مي توانيم بگوييم ؟
ما در برابر كوهي بسيار بزرگ و نوراني قرار گرفتيم و حالا چند نفري
كه در بين مردم ايران و جهان مشهور به دروغگويي ، حقه بازي و جعل و تزوير هستند
آمده اند و مي گويند اين كوه بزرگي كه مي گوييد هيچ نوري ندارد . در قدم دوم مي
گويند اصلاً اين كوه بزرگ نيست بلكه يك كوه معمولي است . بعد مي گويند اصلاً اين
كوه نيست بلكه يك دره و سياه چال است . آيا در عصر ما دروغي بزرگتر از اين ممكن
است مطرح شده باشد ؟
به نظر مي رسد كه هنوز هم ژن هاي عمروعاص ( حقه بازترين عرب در زمان
علي (ع) و مشاور معاويه) ، گوبلز (دروغگوترين شخصيت سياسي و اجتماعي تاريخ) و
سعيدالصحاف( معروف به گوبلز دوم) فعالند و نوادگان و فرزندان خلف آنها هنوز زنده
اند و مانند غده هاي سرطاني ، خود را در پيكر اجتماع پنهان كرده اند . افشاگري در
بارۀ دروغ سازان و در بارۀ گوبلزي ها و عمروعاص زادگان اولين دفاعي است كه مي
توانيم از حقيقت داشته باشيم . اين اولين قدم مبارز
حق در زمان حالاست.
فرض هفتم : توهم توطئه . يك نظريۀ ديگر در بارۀ استاد از جانب يكي
از نهادها مطرح شده است . آنها توانمندي ها و ويژگي هاي استثنايي استاد را قبول
دارند و آنها هم او را فردي خارق العاده و كم نظير ارزيابي كرده اند . طبق تحليل
آنها استاد يك متفكر تمام عيار است و واقعاً اين تحليل اعتراف دارد كه نمي شود
كارهاي بزرگ او را انكار كرد . اما آنها اين اتفاقات مختلف را از منظري بسيار
بدبينانه و امنيتي نگاه مي كنند . براساس اين فرض استاد يك فرد استثنايي و بسيار
توانا و فوق العاده هوشمند و متفكر است كه بعنوان يك ليدر مخفي آمريكا و غرب در
ايران سالهاست مشغول فعاليت است . با اين فرض استاد قصد دارد مردم را در عين پيوند
به معنويت از دين و شريعت اسلامي باز دارد. او مي خواهد پلوراليزم (تكثر گرايي و
تنوع گرايي) ديني را گسترش دهد و معنويت آزاد را ترويج دهد و اينها يعني تيشه به
ريشۀ مذهب و شريعت . از اين ديدگاه استاد يك بدعت گذار است و مي خواهد با تكيه بر
توانايي تفكري و تخصصي خود در علوم معنوي بدعت ها را به تدريج وارد دين كند . در
اين فرض او تا حد بزرگترين و مخفي ترين مبلغ مسيح گرايي (نه مسيحيت گرايي) در
كشورهاي اسلامي شناخته مي شود . با اين ديدگاه ، تأكيد استاد بر غيرمذهبي بودنش و بي
ابايي ايشان از اعتراف به گناه و ديگر پديده هاي غير مذهبي در بعضي از سخنراني هاي
عمومي ،روشي است براي جداسازي معنويت از دين . در اين فرض استاد فردي بسيار
استثنايي و فوق العاده شناخته مي شود كه مورد توجه استكبار جهاني قرار گرفته است و
توسط آمريكايي ها هدايت مي شود . اين همان فرضي است كه آمريكايي ها سالها پيش
دربارۀ اشو راجنيش معلم بزرگ تانترا مطرح كردند مبني بر اينكه راجنيش مهرۀ شوروي
سابق در آمريكاست يا مشابه چيزي كه در بارۀ كريشنا مورتي و دالايي لاما مطرح شده
است . براساس اين فرضيه بدبينانه امنيتي عدم مخالفت مستقيم استاد با نظام نوعي
تاكتيك تلقي مي شود و عدم برخورد ايدئولوژيك ايشان با اصول مذهبي و سنتي هم يك
تاكتيك به حساب مي آيد. طبق اين نظر ، استاد قصد تصرف حكومت اسلامي و حتي تغيير در
كليۀ كشورهاي مسلمان را دارد. اين فرض مي گويد گسترش قدرت مردمي و راه اندازي
تشكل هاي مردمي (ngo ) يك حركت
خودجوش نبوده است بلكه برنامه اي طراحي شده از طرف استاد بوده است كه قدم به قدم
اجرا شده .
اما اين تحليل و فرض امنيتي كه همه چيز را از پشت يك عينك كاملاً
دودي و سياه مي بيند و اولين اصل آن بدبين بودن و به همه شك داشتن است ، تا چه حد
مي توانددرست باشد؟ يك زماني مي گفتند آمدن موبايل به ايران يعني سقوط انقلاب و
ايران اسلامي . چون مي گفتند آزاد شدن موبايل يعني دسترسي همۀ مردم به وسيله اي
مانند بي سيم ، با اين تفاوت كه اين بي سيم در آن واحد مي تواند با همه جا ارتباط
داشته باشد و غيره . طبق اين فرض ورود پديدۀ موبايل يك توطئه برضد اسلام و نظام
محسوب مي شد . چند سال قبل از آن ، اين گونه نظريه پردازان در مدارقرار گرفتن بعضي
ماهواره هاي راديويي و تلويزيوني را نقشه اي براي براندازي كشورهاي اسلامي و در
رأس آنها ايران تلقي مي كردند . براساس اين ديدگاه مردم دو گروه هستند ، عده اي
متهم هستند و عده اي مجرم . هيچ چيز خوبي در اين دنيا نيست و همۀ خوبي ها ، پوشش
هايي هستند براي توطئه هاي شومي كه در دل آنها نهفته شده است . طبق توهم توطئه ،
دكتر سروش جاسوس غربي هاست و كسي است كه براي نابودي اسلام و فلسفۀ اسلامي تيشه اي
از جنس قلم به دست گرفته است . سعيد حجاريان شكل پيشرفته اي از مسعود رجوي است .
آقاي مهاجراني يك مهرۀ انگليسي است و خود آقاي خاتمي كسي است كه با نظريۀ معروفش
شانه به شانۀ آمريكايي ها زده است و اسلام را در خطر جدي قرار داده است .در گذشته
اين فرض چنين حكم مي داد كه دكتر شريعتي نه اسلامي است نه انقلابي بلكه فردي
التقاتي است و اعتقادات محكمي ندارد .
به فرض محال كه استاد چيزي نباشد كه ما ديده ايم ، شنيده ايم ،تجربه
كرده ايم و يافته ايم . به فرض محال اين درياي بزرگي كه جلوي چشم ماست و هزاران
بار تجربه اش كرده ايم و آثار اين تجربه را با خود داريم فقط يك سراب باشد . به
فرض محال اين معدن جواهر يك معدن سنگ باشد و همۀ تعليمات و كارهاي استاد دروغ باشد
(كه البته چون همۀ حرفها و كارهاي استاد انعكاس
كلام خدا و اسم خدا بوده چنين تعميمي بسياربسيار خطرناك خواهد بود ) . به فرض
محال استاد از روح خدا برخوردار نيست و خودِ خودِ شيطان است . فرضاً كه استاد جذام
مسري دارد و فرض هاي ديگري كه سالهاست دشمنان استاد سعي در بافتن آن دارند، اما من
بازهم و بازهم و بازهم به او عشق مي ورزم و او را با تمام وجودم دوست دارم و او را
مي خواهم. او هر كه باشد و هر چه باشد ، من مسير حقيقي زندگي را با او يافته ام و
با او طي خواهم كرد . او هر كه باشد ، خدا را دوباره برايم كشف كرده و خدا را به
زندگي ام آورده و مرا به تسليم و خدمتگزاري واداشته است . او هركه باشد و هر چه
باشد ، معلم محبوب من است ، دوست من است و روح من است . او حتي اگر دشمن من هم
بشود ، اگر هزاران بار مرا از خود براند و اگر مرا قطعه قطعه كند باز هم به او عشق
مي ورزم و تا ابد به او وفادارم . آيا كسي مي تواند از روح خود جدا شود . او كه با
همۀ زندگي ام و با تمام وجودم مي دانم كه روح بزرگ و انساني آسمان وار است روح من
است .
معاويون و منافقان سالهاست كه تلاش مي كنند بگويند ايليا چنين و چنان
است. آنها هر راهي را كه مي توانستند ، ناجوانمردانه ترين و بي رحمانه ترين راهها
را در چند ماهي كه استاد در اسارت حكومت بود رفتند . روش هايي كه حتي سازمانهايي
مثل سيا ،كي جي بي (اطلاعات شوروي سابق) ، و سازمان اطلاعاتي اسرائيل و انگلستان
هم تابحال انجام نداده اند چون آنها با اينكه هيچ ادعايي هم ندارند و خود را
پسرعمۀ پيامبر اسلام ، فرزند علي ، سرباز امام زمان و ولايت مدار نمي دانند ،
بلكه خود را انسانهايي عادي و حتي طبق اعترافات خودشان بسيار آلوده مي دانند ، با
اين وجود اين نوع رفتارها و عمليات ظالمانه و جنايتكارانه را بيش از حد ضدبشري و
ضد انسانيت تلقي مي كنند . ما مي توانيم شبيه رفتارهايي كه مأموران كفتارصفت با
ايليا داشتند را در شكنجه گاههاي مخوف معاويه و يزيد ، در شكنجه گاههاي خلفاي
عباسي و نيز در اسناد تاريخي گشتاپو و اس اس كه مسئول قتل مخفيانۀ ميليونها نفر و
ترور شخصيتي بسياري از بزرگان آن زمان بود ، جستجو كنيم . درزمان امروز اين
رفتارها انطباق بسيار دقيقي با عملكرد شكنجه گران طالبان در افغانستان و عملكرد
القاعده و بن لادنيزم دارد . مي خواهم فرض را بر اين بگذاريم كه دروغ بافي ها ،
سندسازي ها و جعليات ادارۀ برخورد با اديان درست باشد ،فرض كنيم كه استاد مسائل
زيادي دارد ، فرض كنيم كه استاد خطاهاي زيادي دارد ، فرض كنيم كه استاد مثل همۀ ما
اشتباهات و انحرافات زيادي دارد ،حتي با وجود اين فرض هم او همچنان معلم و سرور و
مقتداي ماست . مگر ما استاد را با ذهن دلالانه انتخاب كرديم كه بخواهيم در بارۀ او
معامله كنيم ؟ ما او را با روح و قلب خود برگزيديم و تا ابد با او خواهيم بود .
مگر ما استاد را بر اساس تبليغات تلويزيوني يا حكومتي پذيرفتيم ؟ ما او را طبق
تبليغاتي كه خدا در روح و درون ما به راه انداخت انتخاب كرده ايم و تبليغ خدا
حقيقت محض است . مگر او قيمتي از ما گرفته جز اينكه با تمام وجود خود براي خدمت به
خدا به نجات ما مشغول بوده است . من فرض محال را براين مي گيرم كه استاد همان چيزي
باشد كه حقه بازترين و دروغگوترين موجودات اين زمان يعني باند روباهها و ميكروب ها
مي گويند ، فرض را بر اين مي گيرم كه آن چشمۀ زندگاني ، آن چشمۀ شفابخش
و روح بخشي كه در اين سالها بارها و بارها از او نوشيده ام و هر بار در اين
نوشيدن تواني جديد و نوري جديد يافته ام ، فرض محال را مي گيرم كه اين چشمۀ زندگي
، اين آب شفابخشي كه حتي با وجودي كه ماههاست او را نديده ام ، يك كوزۀ پر از آن
آب را دارم ، اين چشمۀ آب نيست و به قول منافقان حقه باز چشمۀ اسيد و آتش است .
آيا كفتارها با حماقت و ناداني خود فكرمي كنند كه حتي اگر من چنين فرض محال و
دروغي را هم راست بگيرم ، پيوند و وفاداري ام را از دست مي دهم ؟ مطمئن باشيد در
خواب هم اين را نمي بينيد چه برسد به بيداري . خداوند او را در روح ما آشكار كرده
است كه او كيست . شما كه هيچ ، كفتارهاي بزرگتر و روباههاي پيرتر از شما هم اگر در
تمام عمر در گوش ما بخوانند نمي توانند چيزي را كه خدا در روح و قلب ما به ما نشان
داده است ، از بين ببرند . خداوند با هزاران دريافت و رويا و تجربه و شهود بر ما
آشكار كرده است كه او نجات دهنده و مقتداي ماست . اين نگاه را ما خودمان نساخته
ايم كه آن را بتوانيم از بين ببريم . حتي استاد هم آن را براي ما نساخته و بارها
ديده ايم و شنيده ايم كه چكاركرده تا اين نگاه و ايمان را بيازمايد و گاهي سعي
كرده كه آنرا بشكند . اين نگاه و ايمان را ، اين وفاداري را ، اين پيوند و ارتباط
را خداوند به ما داده پس هيچ چيز و هيچ كس ، هيچ حقه و نيرنگي و هيچ حقه باز و
نيرنگ بازي نمي تواند آن را از ما بگيرد . اين وفاداري يك پيوند الهي است ، يك
بركت و رحمت الهي است پس هيچ كس قادر نيست آن را از بين ببرد . شايد با زور و
اجبار به ضرورت مدتي آن را پنهان كنيم و به تقيه كه از بنيانگذار شيعه ، صادق آل
محمد (ص) آموختيم روي آوريم اما اگر هم موقتاً پنهانش كنيم قويتر و قويتر مي شود .
اي نادان ها حضرات كفتار و حضرات منافق . باز هم مي خواهم فرض بدتري را مطرح كنم .
بر فرض كه خدا هم اين رحمت و بركت را از ما دريغ كرده بود و چيزي از درون و در روح
و دريافتمان بر ما آشكار نشده بود ، بر فرض محال حرفهاي حقه بازانۀ شما درست بود و
استاد انحراف و خطا داشت . خوب مگر اين همه بزرگان تاريخ و اين همه بزرگان اديان
مسائل نداشته اند ...
در پايان اين مكتوب يك بار ديگر هم آخرين عزم و عهد و روش خود را
اعلام مي كنيم. فرض كنيم همۀ ديدگاههايي كه دربارۀ استاد هست ،حتي آنها كه متناقض
همديگر وبر ضد هم هستند درست باشند يا همۀ آنها غلط باشد . فرض كنيم استاد همان
چيزيست كه تجربه ها ، نشانه ها، روياها و دريافتهاي ما در اين سالها به ما گفته
اند يا اينكه فرض كنيم همۀ تجربه هاي ما دروغ بوده ، همۀ نشانه ها دروغ است ، همۀ
روياها دروغ بوده اند ،فرض كنيم كه استاد يك انسان بزرگ است يا روحي از خداوند يا
يك انسان معمولي و مثل همۀ ما يا يك كافر و ديوانه و بدعت گذار يا يك شياد يا ليدر
آمريكايي ها يا حتي شيطان . من او را با تمام وجودم دوست دارم و به تعليمات او عشق
مي ورزم . من دلال نيستم كه ببينم چه چيزي گيرم مي آيد تا پا به ميدان بگذارم و
اگر نبود فرار كنم ، من معلم خود را عاشقانه دوست دارم . نه چون خدا يا روح خدا يا انساني بزرگ يا شيطان
يا آدم معمولي است. او را دوست دارم چون خوبترين چيزهاي زندگي ام را از او آموختم
. او را دوست دارم چون نوراني ترين انديشه ها را از او به يادگار دارم . او را
دوست دارم چون او كاشف دوبارۀ خدا براي من است و مرا متوجه خدا و جوياي خدا كرده
است . او را دوست دارم چون تسليم به خدا و خدمت به خدا با او برايم معنا گرفت . او
را مي خواهم چون او عالي ترين و عميق ترين بشري است كه تا بحال تجربه كرده ام . او
را مي خواهم چون عظمت اسم خدا را او به من ياد داد . او را دوست دارم چون با او
دوباره متولد شده ام و زندگي من با او و در او معنا دارد . من معلم و راهنماي خود
را دوست دارم چون خدابا اوست . به او عشق مي ورزم چون دوست داشتني است . اما مي
خواهم بگويم اگر حتي جنون آميزترين و نفرت انگيزترين فرض ها در بارۀ استاد من
درست مي بود ،اگر او حتي كافر هم مي بود ، اگر او بر ضد من و دشمن من مي بود ،
بازهم او را مي خواهم . باز هم او را دوست دارم . باز هم تا ابد به او وفادارم و
تا ابد با او خواهم بود . چند سال پيش يكبار استاد به من گفت تو هميشه با من هستي
... من مي دانم و بلكه با تمام ذرات وجودم مطمئنم كه مقصد او فقط وفقط خداست . اما
اگر مقصد او جهنم هم بود با همۀ اشتياق و وفاداريم با او همراه مي شدم چون مي
دانستم او در جهنم و براي جهنميان هم طرحي الهي دارد :نجات جهنميان ازآتش پشيماني
و محروميت از نور و حضور.
منصورون – فرزندان ایلیا
لینکهای مرتبط:
سایت
هواداران استاد ایلیا میم رام الله,وبلاگ آمین1,وبلاگ آنتی کالت,وبلاگ دریچه نور,پایگاه معرفی جنبش های نوپدید دینی,وبلاگ ترویج راستی,مدافعان استاد فتاحی,درون کاوی,علم مبارزه,اسرار ماوراء,دیده بان ادیان و مذاهب,آمین3,سایت حامیان استاد ایلیا رام الله,پایگاه دیده بان ادیان و مذاهب,الگوی هستی,عصر اگاهی,پایگاه
حامیان استاد فتاحی,خبرنویس آزاد,درباره ایلیام,ویکی پدیای فارسی,پیمان فتاحی,دالایی لاما,اوشو,کریشنا مورتی,سای بابا,اکنکار
برچسب دروغین فرقه انحرافی به استاد پیمان
فتاحی ,برچسب دروغین فرقه انحرافی به استاد فتاح ,برچسب دروغین فرقه انحرافی به
ایلیام پیمان فتاحی ,برچسب دروغین فرقه انحرافی به ایلیا رام الله ,برچسب دروغین
رهبر فرقه ضاله به استاد پیمان فتاحی ,برچسب دروغین رهبر فرقه انحرافی به استاد
فتاح ,برچسب دروغین رهبر فرقه به ایلیام پیمان فتاحی ,برچسب دروغین رهبر فرقه به
ایلیا رام الله ,برچسب دروغین سرکرده فرقه ضاله به استاد پیمان فتاحی ,برچسب
دروغین سرکرده فرقه انحرافی به استاد فتاح ,برچسب دروغین سرکرده فرقه به ایلیام
پیمان فتاحی ,برچسب دروغین سرکرده فرقه به ایلیا رام الله ,اتهام دروغین فرقه
گرایی , بدعت در دین , انحراف , به استاد پیمان فتاحی ,اتهام دروغین فرقه گرایی ,
بدعت در دین , انحراف , به ایلیا رام الله ,اتهام دروغین فرقه گرایی , بدعت در دین
, انحراف , به استاد فتاح ,اتهام دروغین فرقه گرایی , بدعت در دین , انحراف , به
استاد الیاس رام الله ,بانک اطلاع رسانی ضد فرقه ,برچسب و
اتهام دروغین عرفان کاذب عرفان نوظهور معنویت انحرافی به استاد پیمان فتاحی ,برچسب
و اتهام دروغین عرفان کاذب عرفان نوظهور معنویت انحرافی به ایلیامیم ,برچسب و
اتهام دروغین عرفان کاذب عرفان نوظهور معنویت انحرافی به ایلیا رام الله ,برچسب
زنی به شاگردان ایلیا رام الله پیمان فتاحی در مورد ترویج فرقه گرایی
برچسبها:
اکنکار,
ایلیا,
پائولو کوئیلو,
جهان تاریک,
حمایت موسسۀ بهداشت معنوی,
دالایی لاما,
روحانیت مبارز ایران نسبت,
صوفیه,
عرفانهای نوظهور,
فالون دافا,
کتاب,
کتاب پدیدۀ جنبش های دینی و معنوی جدید,
مهربابا,
نفوذ جنبش های دینی جدید در ایران می نویسد,
نقد و بررسی
اشتراک در:
پستها (Atom)

